تبليغاتX
موچوله





















موچوله

داستان دختری که بر اثر مشکلات خاص خودش موچوله شده است!!!

من بی تو.. تو بی من..

روزا به کندی می گذره.................................

+نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت11:34 PMتوسط موچوله | |

و این منم..

زنی تنها..

در آستانه ی فصلی سرد..

در ابتدای درک هستی آلوده زمین..

و یاس ساده و غمناک آسمان..

و ناتوانی این دستهای سیمانی.....

+نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت10:32 PMتوسط موچوله | |

خدایا.. حق داری.. حق داری تف بندازی تو صورتم.. حق داری هر بلایی دلت می خواد سرم بیاری..

می خوام بشم بنده ی قبلیت.. کمکم کن.......

خدایاااا با تمام وجودم فریاد می زنم اسمتووو.... کمک کن بتونممم

+نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت7:46 PMتوسط موچوله | |

خالق من.. ممنونم که امروز در روح من دمیدی و به من اجازه ی نفس کشیدن دادی..

مامان خوبم.. ممنونم که درد بدنیا اوردن منو کشیدی و این همه سال تحملم کردی..

و از همه ی دوستای گلم ممنونم که این روزو یادشون موند و بهم تبریک گفتن..

امیدوارم بتونم بقیه ی سالهای مقدر عمرمو بدون سیاهی بگذرونم..

+نوشته شده در سه شنبه 5 آبان1388ساعت11:31 PMتوسط موچوله | |

من

    چه تلخم

                  امروز.....................

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت10:22 AMتوسط موچوله | |

نپرس چرا بعد این همه مدت اومدم اینجا تا تار عنکبوتارو پاک کنم و دستی به سر و روی اینجا بکشم.. دلیلی واسه گفتن ندارم..

نگو چرا اینجا انقدر دلگیره و تو چرا همش از غم و غصه هات می نویسی.. می دونی من هروقت دلم میگیره یاد اینجا می افتم!

پیش خودت می گی پس این همه مدت دلت خوش بوده که نیومدی اینجا..

این چند وقت من تبدیل شدم به یه آدم عصبی و افسرده و  بی حوصله و پاچه گیر و لوس و غرغرو و به معنای واقعی کلمه موچوله. تا اینجاش قبول!

فکر نمی کنی شاید همه ی اینها دلیل داشته باشه؟ فکر نمی کنی چرا انقدر دور و بر من خلوته و پشه ویز ویز نمی کنه؟ پیش خودت نمی گی که این همه تغییر ییهویی چرا آخه؟!

تو زندگی من اول خانواده م بعد تو مهمن.. تو..

تویی که ۲ سال تو همممممممممه ی لحظه های زندگیم کنارم بودی و کنارت بودم.. تویی که همه ی حس های جدید و قشنگ رو با تو تجربه کردم.. مزه ی شیرین دوست داشتن اومد زیر دندونم..

حالا که داریم آماده می شیم که چجوری دو سالگی مونو جشن بگیریم.. من تورو کم دارم.......

گم شدی.. پیدات نمی کنم... شاید قایم شدی..

الان که دارم می نویسم سرم از سنگینی نمی تونه روی تنم وایسه.. چشام پف کرده.. گلوم رو یه بغض لعنتی گرفته.. من نمی خوام به همین آسونی خوشی هامون تلخ بشه..

درکم کن..... باورم کن.... منو ببین....

بذار بازم حس کنم که مهمم برات.. بذار حس کنم بودنتو...

+نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت3:3 AMتوسط موچوله | |

ـ مامان کیان: مامان چرا دروغ گفتی؟ یه پسر خوب هیچ وقت نباید دروغ بگه!

- کیان: دروغگو بده؟ بی تربیته؟ خره؟

- مامان کیان: آره خییییییییلییییی!! هیچ کس دوسش نداره!

- کیان: مثل احمدی نججججادددد؟!

ـ مامان کیان: .. .. ..

+نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت4:5 PMتوسط موچوله | |

تبریک می گم تایید صحت انتخابات رو..

تبریک می گم به کسایی که سبز بودن و سرخ شدن و کسایی که سبز پوش بودن و به خاطر کسایی که سرخ شدن سیاه پوش شدن..

تبریک به کسایی که تا حد مرگ کتک خوردن و شدن یه کوه نفرت و کینه..

تبریک به کسایی که عزیزانشونو از دست دادن و کسایی که هنوز که هنوزه از زنده بودن یا نبودن عزیزاشون خبر ندارن..

تبریک به کسایی که کار و زندگی و درسشونو ول کردن و زدن به خیابون و واسه نجات مملکتشون و گرفتن حقشون اونقدررررر داد کشیدن که حنجره هاشون داغون شد.. ولی کسی صداشونو نشنید..

تبریک به کسایی که روز و شب واسه این مملکت خراب شده اشک ریختن و عزا گرفتن..

تبریک به خس و خاشاکایی که رفتگرای سیاه پوش جنایتکار می خواستن با زور باطوم و شوک و گاز و زور لگد با اون پوتینای آهنی و آخر همه هم تفنگ و هر کوفت و زهر مار دیگه از خیابون جمعشون کنن..

تبریک به کسایی که منتظر بودن عقربه های ساعت روی ۱۰ تنظیم بشه تا سر وعده ی هر شبشون برن و از خدا کمک بخوان..

تبریک به کسایی که فکر می کردن تو کشوری زندگی می کنن که اگه مردمش بخوان کوها رو تکون می دن..

و تبریک مرگ سیاسی ایران و دموکراسی...

خواهر و برادرای شهیدم.. نتونستم رایتونو پس بگیرم.. نتونستم.. نشد.. نذاشتن...

ندا .. نمی تونم نگاه آخرتو فراموش کنم.. هیچ وقت.. حتی نتونستم با گرفتن حقت روحتو شاد نگه دارم.. خونتو پایمال کردن..

تلوزیونی که صبح تا شب دم از امام و انقلاب و عدالت و .. می زنه بوی تعفن میده.. کاش در کنار اس ام اس ها و سایت ها و تلفن ها و ماهواره هایی که نداشتیم صدا و سیما م نداشتیم..!

آقای خ.ا.م که علاوه بر بدن ناقص عقل و شعور ناقصم داری.. نمی دونم تویی که اسم خودتو گذاشتی ر.هبر انقلاب چجوری می خوای اون دنیا جواب خون این همه آدم بی گناهو بدی.. چجوری می خوای جواب خمینیی که ایرانو داد دستت و الان تنش داره تو گور می ارزه رو بدی.. چجوری می خوای جواب خدا و پیغمبری که روز و شب حرفشونو می زنی بدی..

و آقای ا.ن .. اونقدری ارزش نداری که بخوام دو تا کلمه هم بار تو کنم..

آتیش خاموش می شه.. ولی آتیش زیر خاکستر فقط یه مدت کوتاه خاموش می مونه.. بعد یه بلایی سرتون می یاره که..  خودتون گورتون و با دستای خودتون کندین..

و تو خدای عادل....... هیچی!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت10:10 PMتوسط موچوله | |

نمی توانم حال و روز این روزهایم را بگویم.. شاید توانش را ندارم.. شاید نمی خواهم.. شاید هم قابل گفتن نیست.. هر چیزی که هست فقط می دانم دیگر نمی شود مثل قبل درد و دل کنم.. شاید عادی شده برایم خفه شدن و خفه ماندن..

این وبلاگ لعنتی هم دیگر به کارم نمی آید.. گندش بزنند..

کیست که این روزها حالش خوش باشد..

حس می کنم در تار عنکبوتی چندش انگیز و چسبناک گیر افتادم و هر چه بیشتر تقلا می کنم بیشتر اسیر می شوم..

لحظه هایم پر است از تنهایی و دلتنگی و سردرگمی و دیوانگی و .. خیلی چیزهای گند دیگر..

این روزها حس تعلق به هیچ چیز ندارم......

دلم مثل کیسه ای شده است که کسی سرش را گرفته و نمی گذارد هوایش خالی شود.. آن کس اسم دارد..

اسمش بغض است.. بغض لعنتی......

دارد می شود نزدیک ترین دوستم!

خدایا .... دیگر چیزی از تو نمی خواهم.. چون می دانم صدایم را نمی شنوی...........

+نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت10:46 PMتوسط موچوله | |

چقدر احمق بودم که باور کردم...

چقدر احمق بودم که فکر می کردم مردم این کشور طلسم شده اگر بخواهند می توانند کوهها را جابجا کنند..

چقدر حماقت کردم که تمام سبز پوشیدم و همراه بقیه ی فریب خورده ها خیابانها را متر کردم..

هنوز که هنوز است چشم دوخته ام به صفحه  ی پر از کذب و تعفن و به خودم دلخوشی می دهم.. هنوز باورم نمی شود...!!!

همش می گفتیم: کاش بشود.. اگر نشود همه چیز به فنا می رود!! خدایا این است رسم اعتماد؟؟؟ این است عدالت؟؟؟ این است دین کامل تو؟؟؟ این است ....

بغضم می شکند.....

احمدی منفوووووورررر فاتحانه پوزخند چندش آور می زند.. انگار با لبخندش می گوید هیچ کدام از شما آدم ها ارزش ندارید.. شعور ندارید.... من بدون شما به همه چیز می رسم...

موسوی قهرمان ما نبود.. به او چنگ می زدیم تا از دست آن بی همه چیز خلاص شویم...

چه کسی باور می کند؟؟؟ انگار کسی چشم و گوش ندارد...

همه ی ما بازیچه ی سناریوی کثیف آن مردک منفور شدیم.. هنوز در بهتم... هیچ کدام از حرفها و بیانیه ها و اعتراض ها نمی تواند حتی قطره ای دلخوشی بدهد.. چه کسی باور می کرد به این فضاحت با شعور و انسانیتش بازی کنند؟؟؟ همه فریب خوردیم...

این همه تقلب.. این همه دورویی.. این همه دروغ.. این همه فریب.. این همه سو استفاده از صداقت و اعتماد مردم.. این همههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هییییییییچچچ راهی نیست.. باید در این کشور  ماند و سوخت و ساخت و خفه شد.. خوش به حال کسانی که فرار کردند...

چیزی که به لجن کشیده شد شعور و انسانیت همه ی ما بود.. چقدر بدبختیم..!!!

+نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت4:5 PMتوسط موچوله | |

بوی گرم وصال می آید...!!!

+نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت1:9 AMتوسط موچوله | |

بوی سرد جدایی می آید.....

+نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت11:49 PMتوسط موچوله | |

تنهام.. تنها تر از همیشه..

تو کنارم نشستی ولی ....

بعضی وقتا دلم می خواد از همه چی بکَنم... فرار کنم.. به نا کجا آباد.. فقط و فقط و فقط خودم باشم و بس..

دیگه اشک ریختنم آرومم نمی کنه..

خسته م.. خسته از این روزای سگی!

+نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت0:56 AMتوسط موچوله | |

انقدر حرف دارم که اگه بخوام بگم ۶۰۰ سال طول می کشه..! انقدر که خودم یادم می ره! ولی یه چیزی نمی ذاره حرف بزنم!  نمی ذاره خودمو خالی کنم! انگار حرف دونیم قفل شده!

وقتی می خوام با تو حرف بزنم .. از ترس اینکه پشت بند حرفام بحث پیش نیاد دهنمو می بندم.. یا احساس می کنم درکم نمی کنی اونجور که باید.. یا شاید باهات رودروایسی پیدا کردم! اصلا همین الانشم شک دارم تو نوشته هام.. دلم نمی خواد در مورد این پست ازم توضیح بخوای یا دلیل منطقی..

اصلا در مورد خیلی چیزا نمی شه حرف زد! یا اینکه نباید به زبون آورد!

اینجام که میام بنویسم بعد از نوشتن یهو همشو پاک می کنم..

با هر کس دیگه م که می خوام حرف بزنم تازگیا اول فکر می کنم که مثلا طرف بعد از شنیدن حرفام چه فکری در موردم می کنه یا چیزای مسخره شبیه به این که نمی ذاره حرفامو بزنم!

با مامانمم تا میام دو کلوم بحرفم یاد اذیت کردنام میفته و اخم می کنه و آدمو از بیخ پشیمون!

-----

دلم یه دوست صمیمی می خواد.. یکی که صبح تا شب باهاش فقط و فقط و فقط حرف بزنم و درد و دل کنم.. یکی که نخوام برای دوستی باهاش سیاست به خرج بدم و کلی حریم بسازم واسش و رفتارامو کنترل کنم تا پاشو از گلیمش درازتر نکنه یا مثلا سوء استفاده نکنه! یکی که معرفت داشته باشه و منو به خاطر خودم بخواد.. یکی که پایه باشه و هر وقت هر جا که خواستم باهاش برم... یکی که بشه بهش اعتماد کرد..

-----

خدا جونم چند وقته گمت کردم! می ترسم!

-----

بازم امتحانا..! چرا جدیدا همه موج منفی می دن؟ انگار مد شده دم از مشروطی زدن!

+نوشته شده در پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت2:37 PMتوسط موچوله | |

می خوام شکایت کنم..

ولی نمی تونم.............

+نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت0:18 AMتوسط موچوله | |

-مهم نیست بقیه در مورد رینگ تون گوشیت چی فکر می کنن! مهم اینه که تو ازش خوشت میاد!!

------------

-بزی عزیزم.. خیلی دلم می خواد موضوعی که چند وقته ذهنم درگیرشه رو بندازم تو سطل آشغال.. ولی خودت داری تو ذهنم تثبیتش می کنی!!

------------

-چرا وقتی همه گرمشونه من سردمه؟!

-----------

-کاش می شد همه چیز اون جور که می خوام باشه!

-----------

-تنگ شدن مانتوهات و تپل شدنت و گوشزد کردن همه که "موچوله جون هیکلت داره نافرم بهم می ریزه" نباید اعصابتو خورد کنه!

-----------

-خدا جونم چند وقته ازت می ترسم!!

----------

-چرا دلم با هیچ لوله باز کنی باز نمی شه؟

----------

-چرا ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد؟

+نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت6:52 PMتوسط موچوله | |

تا حالا شده بعد کلی وبلاگ گردی شبانه و خوندن کلی پستهای خوشگل و جالب با موضوعای تک یهویی حس نوشتنت تحریک بشه و احساس کنی مگه تو چیت کمتره و زودی بیای و بخوای استعداداتو به نمایش بذاری و بگی منم بلدم بنویسم و انگشتامو طوری روی کی برد بلغزونم که یه چیز ناب ازش در بیاد و همه وقتی می خوننش کلی حال کنن و به خودت ثابت کنی یه ذره ذوق نوشتن داری و دلت می خواد از چیزایی که این همه مدت ازشون ننوشتی بنویسی و یاد بزی بیفتی که چجوری منتظره که واسش یه پست عشقولانه بذاری یا هر پستی که به اون مربوط می شه تا بیاد و بخونه و ذوق زده بشه و باد به غبغب بندازه که موچوله خانوم کلی هواشو داره و یاد خاطراتت و اتفاقایی که تو این مدت افتاده بیفتی و اینکه تو حتی به خودت زحمت ندادی با نوشتن یه کلمه ثبتشون کنی و بخوای یه دفعه همه شونو بنویسی و بعد مدتها حس خاطرات نوشتنت گل کنه و ...

خمیازه بکشی و به ساعت نگاه کنی و یاد سردردت بیفتی و پیج رو ببندی؟

پ.ن: دلم می خواد برگردم به کودکی یا برم به آینده! دلم تحول می خواد! دلم می خواد زندگیم کلی عوض شه و قشنگ! دلم می خواد مثل قدیما همه ی دوستا دور هم جمع بشیم و بدون هیچ دغدغه و فکری چرت بگیم و بخندیم! دلم کلی چیز می خواد!

پ.ن.۲: لاکی قشنگ و کوچولوم خوب شد و مثل خرس غذا می خوره!

+نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت1:33 AMتوسط موچوله | |

لاکپشت قشنگ و بی احساس من که هر وقت نگات می کنم از غمت غمم می گیره.. آخه تو چته که غذا نمی خوری؟ نکنه می خوای خودکشی کنی؟

لاکپشت اخمو و تنبل و کوچولوی من.. نکنه از من خوشت نمی یاد و می خوای خودتو از دستم راحت کنی؟

لاکی سر راهی و بیچاره و بی کس و کار من.. زود خوب شو تا دق نکردم!

+نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت0:41 AMتوسط موچوله | |

چیزی مثل خوره افتاده به جانش.. دارد تک تک اجزایش را می خورد.. دارد نابود می شود.. از دست می رود....

دمل چرکین افکار آفت زده اش امشب فرو پاشید و تو باعثش بودی..

تویی که روزی فرشته ای بود برایت.. و حالا.....

انگار از کره ی زمین انداخته ندش بیرون.. انگار تف می اندازند به صورتش.. انگار لگد می زنند  و متنفرند

دیگر توان ندارد

دیگر می خواهد بمیرد

دیگر مبارزه نمی کند

سیر شده است

جا ندارد

هرچه فریاد می زند کسی نمی شنود

خالقش هم از یاد برده است او را

چشمهایش پف کرده و از فرط اشک تار شده

ولی چه کسی اهمیت می دهد..

بگذار بمیرد................

+نوشته شده در چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت0:46 AMتوسط موچوله | |

دلم می خواد بنویسم و این لحظه و حسی که دارم و نیازی که برای تغییر پیدا کردم رو ثبت کنم ولی دریغ از یه ذره حس نوشتن!!

پ.ن: کفشدوزک عزیزم.. با این درد و دل نصفه شبانه و نا خواسته کلی از بار روی دوشم برداشتی! خیلی مرسیم ازت! خدا منو خیلی دوست داره که گذاشته تو خواهرم باشی!

+نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت3:51 AMتوسط موچوله | |

دنیا روز به روز تنگ تر می شه.. انقدر که گاهی احساس می کنم توان نفس کشیدن ندارم..

روز ها و شب ها سپری می شن.. تند و تند.. پشت سر هم.. بدون هیچ هدفی..

این یعنی معصیت در درگاهش!

روز به روز ذهنم بسته تر می شه.. پیله ام کامل تر.. تنم سرد تر.. زندگیم بی هدف تر.. وابستگیم بیشتر شایدم کمتر..!!

زنده بودن کافی نیست..! خالق بزرگ این دنیای کوچیک.. کمکم کن زندگی کنم!

+نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت0:28 AMتوسط موچوله | |

عید یعنی سبز شدن درختا و بیرون زدن گلهای رنگارنگ از درو دیوار خونه ی همسایه!

عید یعنی دیدن کسایی که از عید سال قبل ندیدیشون!

عید یعنی پر شدن جیب خالیت!

عید یعنی خط خطی شدن قسمت تاریخ فیش بانکی که دستت به نوشتن ۱۳۸۸ عادت نداشته باشه!

عید یعنی n برابر شدن قیمت بند و ابرو آرایشگاه!

عید یعنی تر و تمیزی آدمای تو خیابون!

عید یعنی کلللی چاق و چله شدن و هدر رفتم روزها و ساعتهایی که برای تناسب اندامت وقت گذاشتی و عرق ریختی!

عید یعنی لبخند های تصنعی و مهمونی های اجباری!

عید یعنی عطسه و آبریزش بینی و خارش چشم!

عید همه مبارک!

+نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت3:34 PMتوسط موچوله | |

-خالههههههههههه؟؟؟؟ من می خوام لاک بزنم!

-نکن بچه! همه جا رو رنگی می کنی الان!

-می خواااااااااااام! مامان بیا کله ی خاله رو چاقو بزن خون بیاد!!

..

-خالهههههه؟؟؟ می شه خر من بشی من سوارت بشم؟

-بفرما سوار شو!!  عر عر عر..!

- اااااااااه مامااااان؟! خاله اصلا بلد نیست خر بشه!! بیا گوششو ببر!!

..

-خالههههههههه؟؟!؟! می خوام رو دیوار اتاقت (که تازه رنگ شده) نقاشی بکشم با ماژیکم! إإإ لیوان صولتیه که خیلی دوسش داشتی مهندس داده بود بهت شیکست!

..

- خالهههههه؟؟؟ بیا باهم تیگر ببینیم!!

-تیگرو که ۴۹۸۶۷۰۰۰ بار دیدیم آخه

- نهههه! از اول ببینیم!

..

-بیا با هم شمشیر بازی کنیم! تتققققق!!!

- خاله سرم ترکید آخه!! دیگه نزن تو سرم. خووووب؟! اگرم خواستی بزنی انقدر محکم نزن!!

- باشه! تتتتتتتتتتقققققققققققق!!!!

..

- خاله این کتابه رو واسم بخون! (ساعت ۸ شب)

- ....     قصه ی ما به سر رسید!

-خالهههههه؟ دوباره بخون! از اببببل!

-....    قصه ی ما دیگه به سر رسید!!

- خالهههههههههههههه؟ یه بار دیگه!

-....     تموم شدددد!!

- خاله؟!

- ... (ساعت ۱۲ شب!!)

- ماماااااااانن؟! خاله خیلی ... تازه ... هم هست! بیا بندازش بیرون!!!

پ.ن: از خواهران محترمه تقاضا می شود بچه دار نشوند! یا اگر شدند گاهی مراعات خاله را هم بکنند و هفته ای ۸ روز کودک را نزد خاله رها نکنند! یا اگر نکردند التماس می شود بعضی اوقات بچه شان را به خانه ی خود ببرند تا کودک منظوره با محیط خانه آشنا باشد!!!

+نوشته شده در یکشنبه 25 اسفند1387ساعت6:45 PMتوسط موچوله | |

!

می خواهم بنالم از روزگارم.. با صدایی که  طنین آن تمام جهان را بگیرد.. ولی ناله ام را در سینه خفه می کنم نکند به کسی بر بخورد..!

گاهی سرشار می شوم از تنفر و منزجز می شوم از تک تک انسانها و ثانیه ها.. ولی لبخند تحویل می دهم!

دلم میخواهد انقدر گریه کنم تا چشمه ی اشکم خشک شود اما خود را به خریت می زنم و سر دلم گول می مالم!

با تمام وجود می خواهم ناتوانی و تنهاییم را فریاد بزنم ولی سپری از غرور کاذب دست می گیرم و ناتوانها را مسخره می کنم!

وقتی می خواهند درد و دل کنم وجودم می لرزد که این همه را چگونه بیان کنم ولی می خندم و می گویم دل من درد نمی کند.....

آدم جالبی هستم!!

+نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت0:17 AMتوسط موچوله | |

از سکوت این کویر در هم که با صدای ریل قطار شکسته می شود لذت می برم.. تنهاییم طعم ملسی نه چندان جالب دارد..

یاد آن یار دبستانی به خیر که دفتر خاطرات بچه گانه ام را با این آرزو " امیدوارم قطار زندگیت روی ریل های خوشبختی حرکت کند" پر کرد بدون آنکه معنیش را بفهمد..!

به راستی این است مسیر خوشبختی من؟

لحظه ی نابی ست ..

زنی چادر به لب گرفته و به دختر هایی با لباسهای از دید او وحشتناک چشم غره می رود و دیگری چنان در خواب فرو رفته که فکر می کنم دیگر باید او را بیدار کنم. نکند از ایستگاهش بماند! آرزویم یک لحظه خواب به این آرامی ست!

صدای فروشنده ی لباس زیری مرا به خود متوجه می کند که با التماسی زننده می خواهد که به جنس هایش نگاه بیندازیم! از تصور به تن داشتن آن لباسهای کثیف و دستمالی شده چندشم می شود!

چند دانشجوی سرخوش با صدای بلند می خندند و با ریتم آهنگشان دست می زنند!

چند صندلی آن طرف تر کسی به هم قطارش (!!) چیزی تعارف می کند و انگار هم قطار مجبور است آن را بگیرد تا در حلقش فرو نکرده اند!

ناگهان کسی با قدم های تند وارد می شود و با اخمش به دخترها می گوید که خفه شوند چون احتمالا" اعصاب ندارد!! یکی از فروشنده ها به صندلی کنار من هجوم می آورد و عاجزانه التماس می کند که جنس هایش را که گوشواره های بدل است زیر لباسم قایم کنم تا مامور او را شناسایی نکند! این کار را می کنم و به خیر می گذرد! بعد از خروج او شروع می کند به توضیح دادن چند باری که مامورها جنسهایش را گرفته اند و او کلی ضرر کرده است! نگاهی به بدلیجاتش می کنم و انگشتری از او می خرم که مطمئنم با خوردن ۱ قطره آب به آن دیگر چیزی از آن نمی ماند!

به ایستگاه می رسم در شهر غریبی که پر از هیاهو ست و گم می شوم در فریاد های رانندگانی که مسافر می طلبند! اگر یک لحظه متوقف شوی دیگر از تاکسی های مقصد می مانی و کلی معطلی دارد!

یک ون تاکسی می گوید که جا برای یک نفر دارد ولی جای راحتی نیست! راضیم چون ساعتم می گوید که وقتی برای تعلل ندارم!

سکویی درست روبروی ۹ نفر مسافر که هر از چند گاهی من را ورانداز می کنند و سقفی کوتاه که با هر دست انداز کوچک سرم به آن کوبیده می شود و به دلیل جهت مخالفم با حرکت ماشین حس تهوع پیدا می کنم!

بالاخره به مقصد می رسم.. حراست دانشگاه مثل همیشه تذکر می دهد که زلف های پریشانم (!!) را بپوشانم نکند که اسلام به خطر بیفتد و تردید دارد که مرا دیده یا نه و من اگر مدرکی مبنی بر تعلق به این مکان نداشته باشم اجازه ی ورود نخواهم داشت و باید این مسیر را برگردم!

پله ها را می دوم.. کلاس .... طبقه ی سوم!!

۳۰ دقیقه انتظار برای استاد ..

حتی شوخی های بچه ها حوصله ام را سر می برد..

تشکیل نمی شود!!

 

+نوشته شده در یکشنبه 27 بهمن1387ساعت9:53 PMتوسط موچوله | |

در این سرمای اتاق تاریک..

در این دنیای بی همه چیز بی رحم پست..

در این ریا کاری های پلشت..

در این خانه ی بی روح متعفن..

در این قلب یخ زده..

در این بحبوحه ی حراج رفاقت.....

کسی نیست مرا در یابد.. کسی نیست.......

+نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت6:51 PMتوسط موچوله | |

بازم دلم گرفت.. بازم بی حوصله شدم.. بازم لوس شدم..

بازم دلم می خواد واسه یکی تا صبح حرف بزنم ولی نمی دونم به کی و می خوام بهش چی بگم..

تنهام ولی بی کس نیستم.. از تظاهر به خوب بودن و خوب دیدن ومثبت اندیشی خسته شدم..

..

کیستم من؟ کیست آن که گاه پر خواهش است و گاه کوه سنگ..

کیست آن که گاه می خواهد خود را در آتشی غرق کند و گاه از آن بگریزد..

کیست آن که حتی با خالقش قدرت سخن ندارد؟

آن که روزی آن چنان پست و حقیر می شود که خودش به انزجاز می افتد و روز دیگر به اوج شکوه می رسد..

گمشده ی من کجاست... این روزهای سیاه خیال تمام شدن ندارند..!

+نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387ساعت7:34 PMتوسط موچوله | |

همه چیز در امن و امانه.. نمی دونم چرا دلم خواست بیام و بنویسم! هیچ موضوعیم تو ذهنم نیست!

امشب رفتم تو دسته های محل. خیلی قشنگ بود! چقدر هر سال جالب تر می شه عزاداریا! دسته ی امام حسین شده سالن فشن و دوستیابی! بعضیا که خیلی باحالن!! شوت شوتن!

واقعا" این سینه زنی ها و زنجیر زنی ها و نوحه خونی ها که دیگه واسه همه شده نمایش اسمش عزاداریه؟ همه میان تا ببینن چه خبره و کی هست و کی نیست و کی با کی اومده و کی چی پوشیده و کی چه شکلی شده و .. البته خیلیام واقعا" میان که عزاداری کنن و دلشون آروم شه! جسارت نباشه!

کاش یکی بود ارزش واقعی محرم رو نشون می داد. راستش خود منم هنوز به اون باور قلبی نرسیدم که چرا باید به خاطر یه اتفاق وحشتناک که چند هزار سال پیش افتاده این همه قشقرق به پا شه؟ چرا با این کارا ارزش اون اتفاقو میارن پایین آخه؟

شخصا" به این خاطر میرم تو دسته که دیدن اون صحنه ها بهم یه حس خاص می ده.. یه تلنگر که به خودم بیام و ببینم کجای کارم..

امیدوارم هرچه زودتر بهش برسم!

+نوشته شده در سه شنبه 17 دی1387ساعت0:51 AMتوسط موچوله | |

برف می بارد..

و من و تنم و قلبم و احساسم و زندگیم به سردی برف است...

+نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت9:38 PMتوسط موچوله | |

گاهی احساس می کنم بی فایده است این همه محبت بینمان.. انتهای این راه جز سیاهی چیزی نیست.. سرد می شوم و وجودم می لرزد..

و بعد..

گویی خواب دیده ام و این افکار کابوسی بیش نبودند..

چگونه تحمل کنم فقدان آغوشت را.. چگونه تاب بیاورم بی نفس هایت.. نفس هایی که همچون شعله ای ست بر قلبم... زندگیم سرشار است از تو و مهربانیت..

چگونه بیندیشم به روزی که دستان پر خواهشم تو را گم کرده باشند..

از احساسم می گویم.. احساسی که تا کنون تجربه نکرده م.. و تو باعثش بودی..

تویی که گاهی از من می گریزی.. تویی که گاهی فراموش می کنی من و جایگاهت را..

من را برای من بخواه و هرگز اجازه نده آتشمان حتی کم زور شود..

وقتی به تو فکر می کنم سینه ام به هیجان می افتد و نفسم نا هماهنگ می شود.. حرارتی وجودم را فرا می گیرد.. بعد از گذشت این همه مدت همیشه برایم تازگی داری..

می ترسم .. می ترسم از سنگهای کوچک سر راهمان.. که هر از چند گاهی مزاحم می شوند و باعث تعلل...

دستت را به من بده تا با آخرین توان برویم و غرق شویم در هم..

نمی دانم درست است تا این حد بی پرده سخن گفتن..

تبدیل ناگهانی دژ مستحکم حریمم به پرده ای نازک و غیر قابل لمس برایم عجیب و در عین حال شیرین است..

خالقم مرا رها نکن..

+نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت7:54 PMتوسط موچوله | |